قالب وبلاگ پژوهش سرای اورداد
كلون

كلون
 
آیینه ی تمام نما

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم اسفند 1391 توسط معين
مانعى در مسير

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس
در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى
از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور
زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه
گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به
سنگ نداشتند.
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين
گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده
هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد.
هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش
ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را
باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال
کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست
که بسيارى از ما نمی‌دانيم
هر مانعى، فرصتى
نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم اسفند 1391 توسط معين
زن نظافتچى


من دانشجوى سال دوم بودم.. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر

افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است.

سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟

من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و

حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟

من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل

از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم

در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟

استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات

خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند،

حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد

من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم بهمن 1391 توسط معين
این شعرو خییییییلی وقت پیش خطاب به یک دختری گفتم لطفا ازش درس بگیرید:

تو ای دختر که انقدر ناز داری
و در رفتار خود صد راز داری

چرا اول تو گویی"مهربانم
الهی که نباشم جان جانم"

ویا اینکه چقدر ما خوب هستیم
وبا هم قول و پیمان ها که بستیم
...
بناگه آگه از قلبم که گردی
همانجا آبروی من تو بردی

همانجا انگ های رنگ رنگین
نثارم هم بگردانی تو با کین

ببین دختر عزیز نازنازی
بیا بامن نکن انقدر تو بازی

تو دانی که گذشته ها گذشته
وآن در رابطه تاثیر نذاشته

هر آنچه بوده از پیش است والا
بیا پایین زخر ، حالا، پ یالا

هرآنکس بوده با من در گذشته
گذشته دوره اش این سرنوشته

نباید من دهم تاوان آنها
همه شان قبل بوده جان آنها

روانی کرده ای من را تو دختر
بیا با من از این ها نیز بگذر

نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 توسط معين
ملا و راهب

یک ملا و یک راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند ، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد.

وقتی ان دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. راهب بلا درنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند.
... آن دو به راه خود ادامه دادند و...
مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام ملا که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.»
راهب با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد:« من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم بهمن 1391 توسط معين
شوق و امید

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم .
شغلم را........دوستانم را.........زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم .
... به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟
و جواب او مرا شگفت زده کرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی .

فرمود :
هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .
به آنها نور و غذای کافی دادم . دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و
تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود .
من از او قطع امید نکردم .
در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند
اما همچنان از بامبوها خبری نبود .من بامبوها را رها نکردم.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند .
اما من باز از آنها قطع امید نکردم.
در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد.
در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.
5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند.
ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می کرد.

خداوند در ادامه فرمود : آیا می دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و
مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی .
من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم .
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند
اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنند.
زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و قد می کشی !

از او پرسیدم : من چقدر قد می کشم .
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می کند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند .
گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم بهمن 1391 توسط معين
یک تکه کاغذ

یک روز صبح نقاش و طراح معروف انگلیسی، ویلیام والکوت می‌خواست مجموعه‌ای
از نوشته‌ها و طراحی‌های خود را درباره آسمان‌خراش‌های نیویورک،
بسته‌بندی کند. برای خرید کاغذ از خانه خارج شد. اما هیچ مغازه‌ای باز
... نبود. به ناچار به دفتر دوستش آقای کرام که یک معمار بود رفت. او فکر کرد
در آنجا می‌تواند کمی کاغذ پیدا کند....
وقتی به آنجا رسید پسربچه‌ای را دید که در حال مرتب کردن وسایل و
سروسامان دادن به کاغذهای طراحی و کاغذهای بسته‌بندی بود. آقای ویلیام از
پسر پرسید: آن کاغذ چیست؟ پسرک جواب داد: چیز خاصی نیست.

یک تکه کاغذ بسته‌بندی!

آقای والکوت به پسر گفت: هیچ چیز معمولی نیست به شرطی که بدانی چه‌طور از
آن استفاده کنی. حال کمی از آن کاغذها را به من بده تا به شما نشان دهم
منظورم چیست.

آقای والکوت با سرانگشتان توانمندش در عرض چند دقیقه نقشه اولیه دو
آسمان‌خراش عظیم را روی کاغذها طراحی کرد که یکی از آنها بعدها به قیمت
1000دلار و دیگری به قیمت 5000 دلار به فروش رفت!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم مهر 1389 توسط معين

داستان های کوتاه فارسی

خوشبختانه (برخلاف پندار گروهی که این کارمهم را هم برآمده از مفرب زمین می پندارند) نوشتن داستان های کوتاه و بیام معانی بلند در یک قصه ی کوتاه در کشور ما سابقه ی بسیار دارد، و اغلب کتاب های ادبی ما پر از این دست داستان های کوتاه است.

کتابهای تاریخ و ادب کشور ما از سده ی دوم هجری تا امروز آکنده از این گونه داستان هاست؛ از این رو شماری از این داستان های کوتاه ایرانی را در چند مطلب گذشته گذاردم تا این مهم به  چشم آید و از این داستان ها و حکایت های ایرانی استفاده شود.

 

اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی!

مردکی را چشم دردخاست. پیش بیطار[1] رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپا می کرددر دیده ی او کشید و کور شد و حکومت به داور بردند. گفت: برو تورا هیچ تاوان نیست که اگر این خرنبودی پیش بیطار نرفتی!...

ندهد هوشمند روشن رای                       به فرومایه کارهای خطیر

بوریا[2] باف اگرچه بافنده است                    نبرندش به کارگاه حریر[3]

 

اگر باور نمی کنی در آیینه نگاه کن.

خواجه ای بدشکل، نایبی بدشکل تر از خود داشت. روزی آینه داری آیینه به دست نایب داد. آنجا نگاه کرد. گفت سبحان الله! بی تقصیر[4] در آفرینش ما رفته است. خواجه گفت: لفظ جمع مگوی، بگوی: در آفرینش من رفته است. نایب آیینه پیش داشت و گفت: خواجه اگر باور نمی کنی تو نیز در آیینه نگاه کن.[5]

 

اگر به این قانع نبودی به خدمت سلطان نرفتی.

مردی حکیمی را دید که بر سر جویباری نشسته، و برگهایی را که از درخت می افتد، می خورد. گفت ای حکیم اگر پادشاه را خدمت می کردی، به خوردن این نیازمند نمی شدی. حکیم فرمود: نه، بلکه اگر تو به این قناعت می کردی، به خدمت پادشاه نیاز نداشتی، و بنده ی چون خود نمی شدی.[6]

همپایه:

دوبرادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی. باری این توانگر درویش را گفت که: چرا خدمت سلطان نکنی؟ تا از مشقت کار کردن برهی؟ گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته اند: نان خود خوردن و نشستن به که کمر زرین به خدمت بستن.[7]

 

اگر بنا به مردن بود، من جگرش را هم در می آوردم.

یکی از جراحان معاصر در مجلسی می گفت: امروز سنگ کلیه ای به بزرگی تخم مرغی بیرون آوردم، و بدان مفاخره[8] و مباهات کردن[9] می خواست. یکی از حاضران گفت: رنجور اکنون چگونه است؟ گفت در حین عمل بمرد. ظریفی از حاضران گفت: اگر بنا به مردن بود، من جگرش را هم در می آوردم.[10]

 

اگر پیامبر زن بود!

دختری می گفت با مادر شبی                            دختر نسرین رخ شیرین لبی

کای ستوده مام[11] دارم مشکلی                          که مرا باشد از آن پرخون دلی

بر یکی مرد آن رسول بارشاد                              از چه زن های عدیده اذن داد؟

لیک آن عقل کل و دانای فرد                               بر یکی زن غیر یک شو منع کرد

آه سردی بر کشید آن مادرش                             آنچنان که سوخت دل از دخترش

گفت: پیغمبر بود از جنس مرد                             کثرت اندر زن از آن تجویز کرد

گر پیمبر بود زن می دان یقین                             کثرت اندر مرد بودی رکن دین

بر زنان پاک ای جان زان بلاست                           که زجنس زن پیمبر بر نخاست[12]

 

اگر تو مرا عاق کنی من تو را عوق کنم!

پدری پسر را می گفت: اگر گفته های من فرمان نکنی ترا عاق کنم. پسر نیز جواب داد: من نیز تو را عوق کنم. پدر پرسید: عوق چگونه باشد! گفت: شبانگاه بر آستانه ی مساجد و حمام ها پلیدی کنم، و شبگیر[13] چون مسلمانان به این دو جای آمد و شد کنند کفش و جامه شان بیالایند و بر پدر مرتکب لعن فرستند![14]

 

اگر چهارمی را نیز بگویی، راست گویی.

مهدی خلیفه[15] در شکار از لشکر جدا مان. به خانه ی اعرابی رسید. طعامی اندک و کوزه شرابی پیش آورد. چون کاسه ای بخوردند، مهدی گفت: من یکی از خواص مهدی ام. کاسه ی دوم بخوردند، گفت از امرای مهدی ام. کاسه ی سیّم بخوردند، گفت من مهدی ام! اعرابی کوزه را برداشت و گفت: کاسه ی اول خوردی دعوای خدمتگاری کردی، دوم دعوای امارت کردی، سیم دعوای خلافت کردی، اگر کاسه ی دیگری بخوری هر آینه دعوای خدایی کنی. روز دیگر چون لشکر بر او جمع شدند، اعرابی از ترس می گریخت، مهدی گفت او حاضر کردند، زری چندش بداد. اعرابی گفت: گواهی می دهم که اگر چهارمی را هم ادعا کنی، راست می گویی![16]

 

اگر زاقی کنی زیقی کنی می خورمت!

گویند لری دوغی خرید دوغ فروش در آن آبی آلوده کرده که چند بچه وزغ[17] در میان داشت. چون لر به آشامیدن دوغ آغاز کرد، غوک[18] بچگان به آواز در آمدند. لر گفت: اگر زاقی کنی زیقی کنی پیل[19] دادم می خورمت.[20]



[1] بیطار: دامپزشک (فرهنگ فارسی - دکتر معین).

[2] بوریا: نی بوریا ، حصیری که از نی شکافته ی ویژه سازند (فرهنگ فارسی - دکتر معین)

[3] سعدی ، گلستان ، ص163.

[4] بی تقصیر: آنکه کوتاهی نکرده (فرهنگ فارسی - دکتر معین) ولی در اینجا معنی آنکه کوتاهی کرده می دهد و چون سخن از آفرینش و خداست این گونه بیان شده است.

[5] عبید زاکانی ،دلگشا ، ص112.

[6] راغب اصفهانی : محاضرات الادبا ،ج2،ص196.

[7] سعدی ، گلستان ، ص72 و عطار ، مصیبت نامه ،ص52.

[8] مفاخره : افتخار ، سرافرازی  (فرهنگ فارسی - دکتر معین).

[9] مباهات کردن: بالیدن ، نازیدن  (فرهنگ فارسی - دکتر معین).

[10] علی اگبر دهخدا ، امثال و حکم ، ج1 ، ص195.

[11] مام : مادر.

[12] میرزا ابوالحسن جلوه.

[13] شبگیر : سحرگاه ، صبح زود  (فرهنگ فارسی - دکتر معین).

[14] علی اکبر دهخدا ، امثال و حکم ، ج1 ، ص319.

[15] محمد المهدی ، سومین خلیفه ی عباسی.

[16] عبید زاکانی ، رساله ی دلگشا ، ص153.

[17] وزق : قورباغه.

[18] غوک : قور باغه.

[19] پیل : همان پول است به گویش لری.

[20] علی اکبر دهخدا ، امثال و حکم ، ج1 ، ص418.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 توسط معين

این بار هم چند حکایت دیگر با ذکر منبع درتارنگار(وبلاگ) می گذارم که همه از حکایت های نامورند. دلیل این که این حکایت ها را بیان می کنم این است که خلاء حکایت ها و داستان های ایرانی را در اینترنت حس می کنم و همچنین نیاز تعامل مثبت نسل جوان یعنی نسل خودم با ادب پارسی بر من روشن است لذا امیدوارم این داستان های کوتاه علاوه بر پرکردن اوقات و آوردن لبخند بر روی لبان شما باز سما را با ادب پارسی آشتی دهد. البته چند داستان که برای انتشار همگانی محدودیت اخلاقی دارد را در ادامه ی مطلب گذاردم که امیدوارم حمل بر بی ادبی من نشود.

 

از صد دینار دوم محروم است.

کاتبی بد خط، با همکار بدخط تر از خودش می گفت: بدان حد نوشته ی من ناخواناست که صد دینار برای نوشتن می ستانم و صد دینار دیگر نیز از مخاطب برای خواندن. رفیق او آهی کشیده، گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم، چه خود نیز از خواندن نوشته ی خود عاجزم!

 

از مرگ بگیر تا به تب راضی شود

اعرابیی به معاویه گفت: مرا بر بصره عامل گردان. گفت: نمی خواهم عامل بصره را عوض کنم. گفت: غله ی بحرین را به نام من بنویس. گفت: این کار هم نتوانم کرد. گفت: دستور بده هزار درم به من بدهند. دستور داد که این پول را بدر دادند، گفتند: در آغاز زیاده خواستی ولی سر انجام پایین آمدی؟ گفت اگر زیاده نمی خواستم همین اندک را هم به من نمی داد.[1]

 

از این بخسندگی هاست که به این روز افتاده ام.

چون تیمور (771-807ه.) فارس را تسخیر کرد و شاه منصور (789-795ه.) را بکشت. خواجه حافظ شیرازی را طلب کرد. چون حاضر شد، تیمور آثار فقر را در چهره ی او نمایان دید، گفت ای حافظ من به ضرب شمشیر تمام روی زمین را خراب کردم تا سمرقند و بخارا را آباد کنم و تو آن را به یک خال هندو می بخشی و می گویی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا        به خال هندویش بخشم سمرقندوبخارا را

حافظ گفت: از این بخشندگی هاست که به این روز افتاده ام![2]

 

اکنون خدا تنها ماند.

دهقانی در اصفهان، به در خانه ی خواجه بهاالدین صاحب دیوان[3] رفت. با خواجه سرا گفت که با خواجه بگوی که: خدا بیرون نشسته است با تو کاری دارد. او با خواجه بهاادین بگفت؛ به احضار او فرمان داد، چون در آمد، پرسید: که تو خدایی؟ گفت: آری؟ گفت چگونه؟ گفت: من پیش از این ده خدا، باغ خدا و خانه خدا بودم. نائبان و عاملان تو، ده و باغ و خانه از من به ظلم بگرفتند، اکنون تنها خدا ماند![4]

 

اگر از ماهرویان به سلامت ماند از بدگویان نماند.

یکی از علما را پرسیدند که یکی با ماهرویی در خلوت نسشته و در ها بسته و رقیبان خفته، و نفس طالب و شهوت غالب ... هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ازو به سلامت بماند؟ گفت: اگر از ماهرویان به سلامت بماند از بد گویان نماند

شاید پس از کار خویشتن بنشستن                     لیکن نتوان زبان مردم بستن[5]

 

پی نوشت: البته ترجیح می دهم که در میان این همه نوشته ها و داستان های اهل ادب با سخنان بی مقدار خود شما خواننده ی گرامی رانیازارم اما دریغم آمد که درباره ی این مثل سخنی نگویم؛ به یاد دارم که همیشه مادرم از قول مادر خود می گوید:«دیده را نگو ندیده را حذر کن.» و به راستی اگر این چنین اخلاق پسندیده در جامعه همه گیر شود بسیاری از مشکل های اجتماعی حل شده و فضای جامعه خرد پسندانه تر می شود.

 

به زودی باز حکایت های دیگری را در تارنگار می گذارم.

 

حکایت هایی که محدودیت اخلاقی داشتند را در ادامه  مطلب بخوانید.



[1] راغب اصفهانی، محاضرات،ج2، ص553.

[2] دکتر قاسم غنی، تاریخ عصر حافظ، ص392.

[3] محمحد ابن محمد معروف، وی از فاضلان دوران خود نیز به شمار می آمد.

[4] عبید زاکانی، رساله ی دلگشا، ص125.

[5] گلستان سعدی ، ص132، چاپ فروغی.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 توسط معين

این هم چند حکایت دیگر از کتاب خواندنی های  ادب فارسی گرد آوری علی اصغر حلبی

 

از این سرو صداها زیاد شنیده ام

گویند مردی بر لب رودخانه رخت می شست. ناگهان شتری را دید که به سوی او می آید. برفور تشت را واژگون کرد، و برای ترساندن شتر به تشت کوبی پرداخت. شتر گفت: برادر! بیخود به خودت زحمت مده، من شتر نقاره خانه[1] ام از این سوصداها بسیار شنیده ام![2]

 

از بی عقلی در مسجد می آید.

مولانا شرف الدین دامغانی بردر مسجدی می گذشت. خادم مسجد سگی را در مسجد بسته بود و می زد و سگ فریاد می کرد. مولانا در مسجد بگشاد؛ سگ بدر جست. خادم با مولانا عتاب[3] کرد. مولانا گفت: ای یار معذور دار که سگ عقل ندارد، از بی عقلی در مسجد می آید؛ ما که عقل داریم هرگز مارا در مسجد می بینید؟[4]

 

از جامه ی پدر... خاک می سترد!

اعرابیی، خدای به او داد دختری    واو دخت را به سنت خود ننگ می شمرد

هرسال کز حیات جگر گوشه می گذشت    شمع محبت دل او بیش می فسرد

روزی زخشم رفت و ز وسواس عار وننگ   حکم خرد، به دست رسوم وسنن سپرد

بگرفت دست کودک معصوم و بی خبر      تازنده اش به خاک کند سوی دشت برد

او گرم گور کندن، و از جامه ی پدر   طفلک، به دست کوچک خود خاک می سترد[5][6]

 

از خر بگو.

مردی روستایی را پسر به حد مردان رسیده بود. روزی با زن گفت: اگر سختی معاش ما بپاید باید خر را فروخت و برای پسر عروسی کرد. پس از آن روز هر وقت پدر به سخنی آغاز می کرد، پسر کلام او را بریده می گفت: بابا از خر بگو!

 

همپایه:

امسال برای یکیمان زن بگیر، سال دیگر برای داداشم!

 

از خودت می ترسم!

کودکی در آغوش سیاهی می گریست. سیاه به او دل می داد که مترس من با توام. طفل گفت: من از خودت می ترسم.

 

از دی باز از شما دعا بود و از ما اجابت.

مولانا قطب الدین شیرازی[7] را عارضه ای روی نمود. مسهلی بخورد. مولانا شمس الدین عمیدی به عیادت او رفت. گفت: چون شنیدم که دیروز مسهل خورده بودی، از دیروز به دعا مشغول بودم. گفت آری از دیروز از شما دعا بود و از ما اجابت![8]



[1] نقاره خانه naqare xane: جایی واقع در بلندی که از آن هرصبح(پیش از برآمدن خورشید) و هر شام (پس از غروب آفتاب) دهل و کوس و کرنا و نقاره و غیره نوازند. (فرهنگ فارسی، دکتر معین).

[2] راغب اصفهانی، محاضرات،ج3،ص311.

[3] عتاب : سرزنش کردن (فرهنگ فارسی، دکتر معین).

[4] عبید زاکانی ، دلگشا ، ص119.

[5] ستردن: زدودن، پاک کردن (فرهنگ فارسی، دکتر معین).

[6] باستانی پاریزی، نای هفت بند، ص111.

[7] فطب الدین محمود ابن مسعود شیرازی (درگذشت 710-16 ه.ق.) دانشمند معروف روزگار ایلخانان مغول، و شاگرد خواجه نصیر الدین طوسی.

[8] عبید زاکانی ، دلگشاف ص124.


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم شهریور 1389 توسط معين

آیا امسال رمضان از پیش ما خشنود رفت؟

 

امسال با گفته ی رئیس پلیس تهران به پیشواز رمضان رفتیم که نشان از رفعت بالای این مسئول داشتبه این مضمون:اگر در ماه رمضان کسی حتی در خودروی خود روزه خواری کند دستگیر خواهد شد و خودروی وی تا سه روز توقیف می شود.!

تنها یک دلیل می توانستم بفهمم که چه چیز باعث گفتن این جمله ها شده و آن اینکه از آن جایی که روزه خواری و در اصل روزه نگرفتن بسیار در کشور شایع است و به جرات می تون گفت امسال عده ی زیادی از مردم که اگر از نیمی از جمعیت کشور بیشتر نباشد قطعا کمتر نخواهد بود روزه نگرفتند (حال آنکه عده ی زیادی از آنان که گرفتند هم بخاطر تورفتن شکم بیرون آمده (که البته این هم بسیار در کشور شایع شده است!) بوده است!) پس حکومت دینی به ناچار برای آنکه این ابعاد این مسئله در خیابان ها و جاهای همگانی روشن نشود این اقدام را انجام داده است!

 

رمضان امسال فقط مشکل روزه نگرفتن نداشت چرا که ترانه ی زیبای "ربنا" اثر استاد بزرگ کشور استاد شجریان از صدا و سیما پخش نشد! این روزها صدا و سیما و دولت را فقط قدرت های بزرگ تحریم نمی کنند بل وارستگان داخل هم از این باتلاق دروغ به ستوه آمده اند روح آزادگی شان نمی گذارد آثارشان با دروغ بیامیزد. بی "ربنا" رمضان رمضان نیست ... لذت نشستن بر سفره ی افطار با نوای روح نواز استاد در هم آمیخته و نبود یکی موجب کمرنگ شدن دیگری می شود.

جعل صدای استاد بزرگ را هم نباید فراموش کرد که این اواخر و البته با صدای کم و بی افتخار از مسجد ها پخش می شد دیگران را نمی دانم اما این مسئله مرا بسیار رنجاند.

 

همه را که کنار بگذاریم تعطیلی دوروزه نیز قوز بالا قوز شد  و این پرسش را پدید آورد: مگر ما عربیم که فطر را هم سنگ نوروز بگذاریم؟ هم اکنون که ما در راه توسعه هستیم و می کوشیم به پیشرفت دست یابیم این تعطیلی ها خود سد بزرگی بر سر راه پیشرفت است. البته در ایران شمار تنبل ها کم نیست و روز به روز زیاد تر هم می شود و شاید آن عده تنبل از این تعطیلی بسیار خشنود گشته باشند اما بی شک هر یک روزی که دست به کار نباشیم برای همیشه یک روز عقب خواهیم بود.

باری سخن که به اینجا رسید یاد حکایتی از کتاب لطائف افتادم که نقل می کنم:

 

اگر ناخشنون رود باز نیاید.

زاهدی در مجلسی می گفت:«آیا ماه رمضان از ما خشنود رفت یا نه؟» ظریفی گفت:«بلی خشنود رفت» زاهد گفت:«از گجا می گویی؟» گفت: از آنجا که اگر ناخشنود رود سال دیگر باز نیاید!».[1]

 

 واژگان کلیدی:رمضان امسال ، ربنا ، استاد شجریان ، تعطیلی ، داستان ایرانی ، حکایت ، تنبلی ، روزه گرفتن ، کتاب لطائف

 



[1] علی صفی، لطائف، ص325.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 توسط معين

چند حکایت زیبای زیر را از کتاب خواندنی های ادب فارسی (گردآوری و تنظیم و شرح: علی اصغر جلی) نقل می کنم که هر کدام برگرفته از کتاب های بزرگان و دانشمندان ایرانی است برخی این حکایت ها هزل اند که برای عبرت آورده شده است چرا که مولانا میگوید:

هزل تعلیم است آن را جد شنو                        تو مشو برظاهر هزلش گرو

هر جدی هزل است پیش هازلان                      هزل ها جدند پیش عاقلان

 

آخوند،روضه می خوانی یا هیزم می خواهی؟

گویند آخوندی برای خرید هیزم به بازار آمد، روستایی را دید که پشته ای هیزم بر روی خر نهاده می فروشد. بادی در غبغب انداخت و گفت:«یا اخی، این حطب مرتب بر این حمار ابیض لایعلم را به چند درهم شرعی مبایعه می کنی؟» روستایی مادر مرده چیزی نفهمید و به چشمان آخوند زل زده و گفت:«آخوند، روضه می خوانی یا هیزم می خواهی؟»[1]

 

آدم گرسنه ایمان ندارد!

شخصی از مولانا عضد الدین[2] پرسید که چونست که در زمان خلفا،مردم دعوی خدایی و پیغمبری می کردند و اکنون نمی کنند؟ گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید نه از پیامبر![3]

 

زندیق بندیق

گویند زنی شوهر خود را پیش قاضی برد و گفت: داد من از این زندیق[4] بندیق بستان. قاضی گفت زندیق مشهور است، اما بندیق ندانم. زن گفت: بندیق آن است که با زن از راه پس معامله کند. قاضی با عدول[5] گفت: ای وای دریست که من بندیق بوده ام و نمی دانستم![6]

 

 

آقا شکسته نفسی می کند، غلط می کند!

مریدی مدعی شد که پیرو او کامل است، در همه ی انواع فضایل بر سایر ابناء نوع برتری دارد. شنونده بر سبیل انکار پرسید: آیا شیخ خط را نیز از میرداماد بهتر می نویسد؟ گفت: البته چنین است. مشاجره دراز کشید. حکومت را به خود مراد بردند. او انصاف داد که رجحان کتابت میر مسلّم است. مرید متعصب این معنی را حمل بر تواضع و فروتنی مراد کرده گفت: «آقا شکسته نفسی می کند، غلط میکند!»[7]

 

همپایه ها (نظیرها): پیر نمی پرد مریدان می پرانند. پیر می سازد مریدان دسته می نهند. یک مرید خر بهتر از یک ده شش دانگ است.

 

آنچه اینجا می باید کرد در خانه ی پدر کرده ای!

شخصی زنی بخواست. شب اول خلوت کردند. مگر شوهر به حاجتی بیرون رفت. چون باز آمد عروس را دید که با سوزن گوش خود را سوراخ می کند. و چون خواست با او جمع شود، عروس بکر نبود. گفت: خاتون، این سوراخ در خانه ی پدر بایست کرد اینجا می کنی، و آنچه اینجا می باید کرد در خانه ی پدر کرده ای![8]

 

آیا از طلاق هم خشن تر است؟

گویند مزدی تنگدست زن خود را لباسی خشن پوشانید، زن از خشونت و سختی آن شکایت کرد، مرد گفت: آیا از طلاق هم خشن تر است؟[9]

 

همپایه ی:

آن یکی زن شوی خود را گفت هی                             ای مروت را به یک ره کرده طی

هیچ             تیمارم   نمی داری      چرا؟                             تا به کی داری در این خواری مرا؟

گفت شو:من نفقه چاره می کنم                      گرچه عورم[10]دست وپایی می زنم

نفقه و کوه است واجب ای صنم[11]                   ازمنت این هردوهست ونیست کم

آستین پیرهن بنــــــمــود زن                            بس درشت و پر وسخ[12] بد پیرهن

این درشت است و غلیظ و ناپسند                    لیک بندیش ای زن اندیشمند

کین درشت و زشت تر یا خو طلاق؟                  این تورا مکروه تر یا خود فراق..؟[13]

 

آن ها دو نفر بودند همراه، ما صد نفر بودیم تنها.

کاروانی از مردمان کاشان که به جبن[14] و بددلی مشهورند به حاکم شکایت بردند که دو راهزن کاروان صد نفی مارا غارت کردند. حاکم به تعجب پرسید: چگونه صد تن با دو تن برنیامدند؟ یکی از آنان در پاسخ گفت: آنها دو نفر بودند همراه ما صد نفر بودیم تنها![15]

 

آی صاحب بزغاله!

مردی بزغاله ای یافت. بدو گفتند: واجب است در معابر ندا دهی تا اگر مالکی دارد، بیاید و گم گشته ی خویش بستاند. مرد در شوارع فریاد می زد:«آی صاحب» و آهسته می گفت:«بزغاله» و مقصودش اینکه هم به واجب شرعی عمل کرده باشد و هم صاحب بزغاله نشنود![16]



[1] وزیری علیقلی،زیبایی شناسی،ج1،ص147،چاپ دانشگاه تهران.

[2]  قاضی عضدالدین ایجی (وفات 756 ه.ق.) دانشمند روزگار ایلخانان مغول.

[3] عبید زاکانی،رساله ی دلگشا،ص119.

[4] زندیق zendiq:بزه کار (فرهنگ فارسی – دکتر معین).

[5] عدول: ج. عدل مردمان پاکیزه ای که شایسته ی شهادت در پیشگاه قاضی باشند.

[6] آملی، نفیس الفنون،ج1،ص312.

[7] علی اکبر دهخدا، امثال و حکم،ج1،ص40.

[8] عبید زاکانی،دلگشا،ص 127.

[9] بدیع الزمان فروزانفر،مآخذقصص و تمثسلات مثنوی،ص208

[10] عور:لخت، برهنه (فرهنگ فارسی – دکتر معین)

[11] صنم: معشوق، دلبر (فرهنگ فارسی – دکتر معین).

[12] وسخ vasax:چرک، [شوخ]، ریم ج. اوساخ (فرهنگ فارسی – دکتر معین).

[13] مولوی، مثنوی، ج6،ص595.

[14] جبن gobn:ترس، کم دلی، بددلی (فرهنگ فارسی – دکتر معین).

[15] علی اکبر دهخدا، امثال و حکم،ج1،ص69.

[16] همان، ص76.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم شهریور 1389 توسط معين

در فضیلت قناعت

 

داستان زیر را از کتاب ملاصدرا {ملاصدرا فیلسوف و متفکر بزرگ اسلامی ، نوشته ی هانری کوربن، ترجمه ی ذبیح الله منصوری ، چاپ هفتم 1382} نقل می کنم:

 

« ... در دینداری و تقوا و زهد مرحوم حاج ملاهادی سبزوبری حتا یک نفر در ایران تردید ندارد. تمام ایرانیان مرحوم حاج ملاهادی سبزواری را یک دانشمند مسلمان و شیعه مذهب و مورع و نیک نفس می دانند و هرگز در ایران از یک نفر نشنیدیم که مرحوم حاج ملاهادی سبزواری را مورد کوچکترین انتقاد قرار بدهد.

ده ها داستان از قناعت و نیک نفسی آن دانشمند بزرگ در سراسر ایران در افواه است که من به ذکر یکی از آن ها اکتفا می کنم:

ناصر الدین شاه که بعضی  از آثار حاج ملاهادی سبزواری را خوانده بود می خواست او را ببیند و هنگامی که از تهران به مشهد می رفت در سبزوار توقف نمود و عازم خانه ی حاجی ملاهادی سبزواری گردید و به ملتزمین سپرد که ورود او را به حاجی ملاهادی اطلاع ندهند و تنها راه خانه ی دانشمند را پیش گرفت و ملتزمین از عقب ناصرالدین شاه می آمدند. وقتی ناصرالدین شاه وارد خانه ی حاجی ملاهادی شد هنگام ظهر بود و صاحب خانه بر سفره نشسته می خواست غذا بخورد و پادشاه قاجار مشاهده کرد که غذای آن دانشمند، یک گرده نان است و لقمه های نان را در یک ظرف کوچک که مایعی در آن می باشد فرو می کند و در دهان می گذارد و ناصرالدین شاه فهمید که در آن ظرف سرکه است.

حاجی ملاهادی سبزواری که انتظار آمدن ناصرالدین شاه را به آن خانه نداشت از ورود غیر منتظره ی شاه قاجار و به خصوص از نداشتن وسیله ی پذیرایی سخت ناراحت شد و ناصرالدین شاه کنار سفره بر زمین نشست و از حال صاحب خانه پرسید و در ضمن نظری به اطراف انداخت و مشاهده کرد که در آن اتاق چیزی جز یک قطعه نمد که برزمین گسترده شده و سفره را روی آن قرار داده اند، چیزی دیده نمی شود و گفت آقا من تصور می کردم که زندگی شما خوب است و اینک می بینم که بر نمد می نشینید و نان و سرکه می خورید!

حاجی ملاهادی سبزواری از فرط تاثر نسبت به نداشتن وسیله ی پذیرایی از ناصرالدین شاه به گریه در آمد و شاه هم خیلی متاثر شد.

بعد از قدری صحبت ناصرالدین شاه فهمید که فرش دو اتاق دیگر که در آن خانه هست نیز از نمد می باشد. و از حاج ملاهادی پرسید چرا به آن زندگی محقر ساخته است و او گفت این سه قطعه نمد را هم که کف اتاق ها انداخته ام باید در جهان بگذارم و بروم و این نمد ها در دنیا می ماند و من رفتنی خواهم بود.

ناصرالدین شاه گفت در این سن که شما دارید نباید غذای شما نان و سرکه باشد. حاجی ملاهادی سبزواری گفت کسانی هستند که مستحق می باشند و من به آن ها کمک می کنم و به همین جهت به خود من بیشتر از نان و سرکه نمی رسد.

غذای آن مرد دانشمند نان و سرکه بود یا نان و نمک و در فصل بهار که در سبزوار سبزی فراوان می باشد چند شاخه سبزی هم به غذای خود می افزود... »

 

آری این گونه ای از اخلاق و روش ایرانی بوده که اکنون سال هاست فراموش شده است. امروزه روز ما گاهی آنقدر می خوریم که درد  امعا می گیریم و از قناعت خبری نیست!...؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم شهریور 1389 توسط معين

حج به قصد تماشا

 

داستان زیر را از کتاب ملاصدرا {ملاصدرا فیلسوف و متفکر بزرگ اسلامی ، نوشته ی هانری کوربن، ترجمه ی ذبیح الله منصوری ، چاپ هفتم 1382} می باشد که از قول تذکرة الاولیا تالیف نیشابوری اقتباس شده است(با اندکی تصرف):

 

کسی نزد "بشر حافی"[از صوفیان] رفت و به او گفت من دو هزار درهم پول دارم و می خواهم به حج بروم، از تو درخواست می کنم که پول مرا حلال کن.

(شیوه ی حلال کردن پول این گونه بود که دارنده ی وجه، آن را به کسی که مورد اعتمادش بود می بخشید و آن کس همان پول را به عنوان این که از کیسه ی خود می دهد به دارنده ی (مالک) اصلی برمی گرداند. به  این ترتیب آن وجه از تصرف دارنده ی آن بیرون آمده و به تملک دیگری در آمده بود و شخص دوم از کیسه ی خود به شخص اول بذل می کرد و پول حلال می شد.)

بشرحافی گفت:«مگر در طرز به دست آوردن این پول تردید داری و آن را از راه حلال به دست نیاورده ای که می خواهی من آن را برای تو حلال کنم؟»

دارنده ی پول گفت:«انسان فراموشکار و جایزالخطاست و شاید در میان درهم های من درهمی باشد که باید حلال شود.»

بشرحافی گفت: «تو که با این پول می خواهی به حج بروی قصد تماشا داری و هرگاه قصد تماشا نداشتی این پول را به مردی که برای تامین معاش خود درمانده است می دادی یا این که آن را صرف نگهداری یتیمی می کردی یا این که به مصرف خیریه ی دیگر می رساندی، یک چنین پول که تو گرد آورده ای همان بهتر که در راه حج خرج شود تا کار خیر!

 

 

باری کسانی را می شناسم که تا شش یا هفت بار به سفر حج رفته اند تا آمرزیده شوند ولی برای آمرزیده شدن حتا یک بار با آن پول کار خیری انجام نداده اند...!؟


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم شهریور 1389 توسط معين

روزه گرفتن و خوردن آب

{بدون شرح}

 

نیکلسون (شرق شناس نامور اروپایی) از یکی از زاهدان صوفی نامور سده ی دوم هجری به نام  "معروف کرخی" نام می برد که در سال 200 هجری زندگی را بدرود گفتو می نویسد: پدر و مادر آن مرد مسلمان نبودند و بعد دین اسلام را پذیرفتند و معروف کرخی از پدرو مادر تازه مسلمان به دنیا آمد.

او در جوانی در بند تصوف نبود و در عوض روز و شب نیایش می کرد. آنقندر در نیایش زیاده روی می کرد که مادرش به او گفت این گونه که تو نیایش می کنی خواهی مرد!

معروف کرخی به مادر پاسخ داد: چه سعادت از این برتر که آدم هنگام نیایش بمیرد؟.

پس از این که اندکی سنش پیش رفت علاقه به ترک دیار و خانه پیدا کرد و از زادگاه خود رفت و مدتی در بیابان ها سپری کرد بی آنکه دیگران بدانند کجاست. پس از چند سال بازگشت و مردم دیدند دارای موی سر و ریش بلند و ژولیده است و پیراهنی چرکین در بر دارد. خویشاوندانش خواستند او را به گرمابه ببرند و موی سر و ریشش را کوتاه کنند و جامه اش را تازه کنند ولی آن مرد نپذیرفت و گفت همین طور بهتر است.

در آن دوره دیگر معروف کرخی در نیایش زیاده روی نمی کرد و تنها با واجبات اکتفا می نمود و شب پس از خواندن نماز می خوابید در صورتی که پیش از سر به بیابان نهادن تا بامداد به نماز می ایستاد و آنقدر نماز می خواند که از شدت خستگی در هنگام سجده از حال می رفت.

سومین دوره ی زندگی صوفیانه ی معروف کرخی  سال های پایانی عمرش بود که هر روز، روزه می گرفت اما شب ها می خوابید و وصیت کرد که پس از مرگش یگانه پیراهنی را که در بردارد به مستمندی بدهند تا این که همان گونه لخت که پا به دنیا نهاده، لخت هم از دنیا برود. درآن دوره از عمر او، مردم دیگر از معروف کرخی نام خدا و پیامبران را نمی شنیدند ولی آن مرد هر روز روزه می گرفت.

تا این که یک روز، هنگامی که از بازار می گذشت یک سقا گفت:«خدا رحمت کند آن را که آب بنوشد»؛ معروف کرخی بی درنگ به سوی سقا رفت و ظرف آب را از او گرفت و نوشید و روزه ی خود را شکست!

مریدش "سری سقطی" پرسید: برای چه روزه ی خود را شکستی؟

آن مرد پاسخ داد: برای اینکه رحمت خدا برتر از روزه است.

 

 

از کتاب: ملاصدرا فیلسوف و متفکر بزرگ اسلامی ، نوشته ی هانری کوربن، ترجمه ی ذبیح الله منصوری ، چاپ هفتم 1382


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 توسط معين

داستان یک ...

 اخلاق

اکنون مدت هاست وقتی در کوچه های شهر راه می روم نشان از اخلاق ایرانی نمی بینم مردم همه دهانشان به دشنام و دروغ آلوده شده است. نشانی از آن ادب و احترامی که در ایرانیان برجسته بود، نیست؛ تن همه به گناه آلوده شده است؛ شاید آن هنگام که کورش بزرگ می گفت خداوند این کشور را از دروغ پاس بدارد در بیم این روز بوده است. گویی دشنام، دروغ و غیبت و هرچه از بدی در جهان وجود دارد نقل مجلس ایرانیان شده است. این مرا می آزارد اما آزرده شدن من نه به سود من است نه به سود جامعه ای که من در آن می زیم هرکه را می بینم گناه را به گردن دیگری می اندازد تاشاید از خود سلب مسؤولیت کند وبتواند همچنان بدگویی کند بی انکه مسؤولیتی متوجه او شود. کسی می گوید بگذار تا بداخلاقی در جامعه آنقدر ادامه بیابد تا جامعه به نقطه ی انفجار برسد تا شاید بر ویرانه ها اخلاقی نو ساخت...

باری چندی پیش کتابی مطالعه میکردم با نام شاه جنگ ایرانیان در چالدران و یونان.{نوشته ی:اشتاینمتز-جان بارک، برگردان: ذبیح الله منصوری چاپ پانزدهم – زمستان 1375}

درصفحه ی 55 این کتاب به داستان حمید الدین بیگ اوقلو برخوردم که صدراعظم سلطان سلیم پادشاه وقت عثمانی بوده است. دریغم آمد که آن داستان آموزنده را (به همراه یک کتاب شیرین) به مخاطبان تارنگارم معرفی نکنم. از خوانندگان گرامی خواهش می کنم در صورت تمایل پس از مطالعه ی داستان عنوانی برای آن برگزینند و در بخش نظرات عنوان کنند... سخن کوتاه به داستان حمیدالدین به گفته ی خود کتاب بپردازیم:

 

«...حمید الدین بیک اوقلو همان است که در سنوات بعد وقتی از صدارت استعفا داد آن واقعه ی معروف برایش پیش آمد...واقعه ی مزبور شهرت دارد معهذا به تصور این که شاید بعضی از اشخاص روایت مزبور را نشنیده باشند در اینجا به اختصار نقل می کنیم.

حمیدالدین بیک اوقلو از صدارت استعفا داد و سلطان سلیم دیگری را به جای او انتخاب کردو وی نتوانست از عهده ی انجام وظایف برآیدو معذول گردید و سلطان سلیم دیگری را به جای او انتخاب کرد و وی نتوانست از عهده ی انجام وظایف برآیدو معذول گردید و سلطان سلیم برای حمیدالدین بیک اوقلو پیغام فرستاد که بیاید و شغل سابق خود را بر عهده بگیرد. حمیدالدین بیک اوقلو که در خانه ی خود بود برای سلطان سلیم پیغام فرستاد که او چون پیر شده و از کار افتاده نمی تواند عهده دار صدارت شود.

سلطان سلیم امر کرد که وی باید شغل صدارت را بپذیرد حمیدالدین بیک اوقلو گفت نمی پذیرم. اورا از خانه اش به کاخ سلطنتی آورد و در آنجا سلطان سلیم حرف خود را تجدید کرد و باز بیک اوقلو حاضر نشد که شغل صدارت را بپذیرد،سلطان سلیم جلاد خواست و یکی از آن جلادهای مخوف سیاه پوست با تلواری که بر دوش داشت آمد و کنده ای را بر زمین نهاد و دست صدراعظم سابق را گرفت و دو دستش را به دو حلقه ی آهنین که در طرفین کنده بود بست.

حمیدالدین بیک اوقلو بدون کوچکترین تزلزل سر را روی کنده نهاد و خود را برای مرگ آماده کرد ولی جلاد که اشاره ی سلطان را دیده بود تلوار را طوری فرود آورد که تیغه ی آن با گردن حمیدالدین تماس حاصل نماید بدون این که سررا از بدن جدا کند یا زخم بوجود آید. بدینوسیله سه بار در سه روز متوالی خطر مرگ را به نظر حمیدالدین رسانیدند و او حاضر نشد که صدارت را بپذیرد.

روز سوم وقتی اورا از کنده جدا کردند سلطان گفت حمیدالدین من به طریق دیگر تورا واردار به قبول شغل صدارت می کنم و دستور داد که صدراعظم سابق را ببرند و در یکی از اتاق های زندان شهر که چند نفر از افراد عوام و شرور و بی تربیت در آنجا محبوس هستند حبس نمایند.

امر سلطان اجرا شد و حمید الدین را به زندان شهر بردند و در یکی از اتاق ها که چند مرد عامی و بی ادب و شرور در آن محبوس بودند حبس کردند. آن اشخاص وقتی حمیدالدین را با ریش سفید دیدند شروع به تمسخر وی نمودند و بعد از اینکه از مسخره کردن خسته شدند داستان های دور از نزاکت و هزل برای هم نقل کردند و بی انقطاع کلمات رکیک و تشبیهات وقیح از دهانشان خارج می شد. هنوز ظهر نشده بود که حمیدالدین زندانبان را طلبید و به او گفت از قول من به سلطان بگویید که من برای قبول آن شغل که به من تکلیف کرده اید حاضرم و آن پیرمرد که سر را بدون کوچکترین تزلزل روی کنده ی جلاد می نهاد و خود را برای مرگ آماده می کرد نتوانست حتا یکروز را با اشرار و افراد بی تربیت محشور شود و صحبت ناجنس طوری روح اورا شکنجه داد که برای قبول شغل صدارت آماده گردید.»

برداشت از این داستان به عهده ی شما.


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم بهمن 1388 توسط معين

فوتبال بي دروازه

داستان زیر شرح اتفاقاتی است که چندی پیش برایم  روی داد و کوشیدم به صورت داستان در بیاورم.

ساعت مچيم را مي نگرم دارد ديرم مي شود. پاي را بر روي پدال گاز مي فشارم و همزمان دو سه درجه صداي پخش ماشن را مي افزايم. صداي غرش ماشين و عقربه هاي آن هردو بالا مي روند ساعت تقريبا 2 ظهر شده است اگر دير كنم نوبت دكتر را از دست خواهم داد و شايد مجبور بشوم چند ساعتي منتظر بمانم تا دكتر مرا ببيند. مضطرب مي شوم و مدام انگشت اشاره ي دست چپم را به فرمان مي كوبم.

به سه راه نظامي نزديك مي شوم چراغ سبز است .... امكان دارد به زودي قرمز شود.

«اه هميشه از هرچي بدت بياد سرت مياد!» چراغ قرمز شده بود مجبور شدم بايستم تعداد ماشن هاي اطراف كم به نظر مي رسيد. همچنان نگران از دير رسيدن بودم سرم را تكان مي دهم چراغ هنوز قرمز است چهار انگشت هر دو دستم را مكرر به فرمان ميزنم صداي پخش همچنان زياد است اطراف را مي نگرم و باز سربرمي گردانم اما انگار چيزي توجهم را جلب كرد دوباره سرم را به همان سمت بر مي گردانم:

بچه هاي دست فروش بالباس هاي ژنده در حالي كه ابزار كار و فروختني هاي خود را كنار نهاده بودند به دنبال توپي مي دويدند. هميشه از كمك كردن به آنها خودداري مي ورزيدم چرا كه مي دانم پولي را كه اين كودكان مي گيرند به دست چه شياداني مي افتد.

كمي دقيق تر شدم

«چه عجيب!» و ناگهان همه ي صداهاي دور و برم خاموش مي شوند حتي نوبت دكتر هم از يادم مي رود «چرا؟... آخه چرا اينها دروازه ندارند» اصلال توپ را هم به هيچ سمتي شوت نمي كردند. تلاش بي هدف براي تصاحب توپ. و اين اتفاق مرا چه به فكر فرو برده بود كه هيچ چيز را نمي فهميدم. تا آنكه بوق ممتد ماشين پشتي مرا به خود آورد صداي پخش همچنان بلند بود، چراغ سبز شده بود و، راه افتادم ... اما همچنان به اين مي انديشيدم كه واقعا چرا بي دروازه بازي ميكردند؟


.: Weblog Themes By Pichak :.